محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2776

تاريخ الطبرى ( فارسي )

معاويه به دو گفت : « فردا به پا خيز و عذر خويش را با مردم بگوى » گويد : ابن خازم پيش ياران خويش رفت و گفت : « به من گفته‌اند سخن كنم اما من سخندان نيستم ، اطراف منبر بنشينيد و چون سخن كردم تصديقم كنيد . » گويد : روز بعد برخاست و حمد خدا گفت و ثناى او كرد . آنگاه گفت : « زحمت سخن كردن را امامى تحمل مىكند كه از آن ناچار باشد يا احمقى كه سرش آشفته و باك ندارد كه از آن چه در آيد ، من هيچيك از اين دو نيستم ، هر كه مرا شناسد داند كه من فرصتها را نيك شناسم و سوى آن جهش كنم ، با مهلكه ها مقابله كنم ، دسته ها را راه برم ، و تقسيم به عدالت كنم . شما را به خدا هر كه اين را مىداند تصديقم كند . » يارانش از اطراف منبر گفتند : « راست گفتى » گفت : « اى امير مؤمنان ، تو نيز از جمله كسانى كه قسمشان دادم ، آنچه را مىدانى بگوى . » معاويه گفت : « راست گفتى . » يكى از مشايخ بنى تميم به نام معمر گويد : قيس بن هيثم از مزاحمت ابن خازم از خراسان بيامد . گويد : ابن عامر يكصد به او زد و ريشش را بكند و به زندان كرد . گويد : آنگاه مادرش از ابن عامر خواست كه او را در آورد . در اين سال چنان كه گفته‌اند : مروان بن حكم سالار حج بود ، وى عامل مدينه بود . عامل مكه خالد بن عاص بن هشام بود ، عامل كوفه مغيرة بن شعبه بود ، قضاى آنجا با شريح بود ، عامل بصره و فارس و سيستان و خراسان عبد الله بن عامر بود ، قضاى آنجا با عمير بن يثربى بود . آنگاه سال چهل و چهارم در آمد .